رضا قلى خان ( هدايت )
362
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كسى در پيش حاكم عادل چنان كه سعدى كفته پيش كه داورى برم * از تو كه خصم و داورى هم او كفته بمحشر داوريها با تو دارم * اكر شور تو در محشر نباشد خاقانى كفته زهد شما و فسق ما هر دو چو حكم داور است * داورتان خداى باد اينهمه چيست داورى حافظ كفته كوييا باور نمىدارند روز داورى * كاين همه مكر و دغل در كار داور مىكنند دادرند بر وزن ناپسند در برهان بمعنى برادر بزركست دادستان مانند دادرس و دادكير يعنى انتقام كيرنده مظلوم از ظالم اى منتقم و با دال دويم مكسور شريك شدن و راضى كرديدن در كارى دادك بضم ثالث پير غلام قديمى و بزرك عدالتخانه و اين در اصل دادبك بوده مركب از پارسى و تركى چه بك در تركى بمعنى بزركست و مخفف بيوك است حكيم سنائى كفته همه بادش ز حاجب و ز امير * همه لافش ز دادك وز وزير و بمعنى اتابك و لله نيز آمده اثير آخسيكتى كفته تو آن نازنينى كه در مهد فطرت * روان دايكان برتر از عقل و دادك دادكستر بضم كاف بمعنى عادلى كه عدل و داد را در ميان خلق جارى كند و مبسوط سازد دادى بر وزن هادى در برهان كفته حبّهايست از جو باريكتر و درازتر و آن را جو جادو نيز كويند در تحفه كفته دازى بازاى معجمه دانهايست مثل جو دراز و باريكتر از جو و طعمش تلخ و تيرهرنك و از جبال فارس خيزد بجهة بعضى امراض نافعست و اين اصحّ است در مخزن با ذال معجمه آورده و عربى دانسته و چنين است دار مطلق درخت را كويند و چوب بلندى كه براى آويختن مجرمان برپاى كنند و او را بر آن كشند و كشند فغانى شيرازى كفته بر كنكره وحدت و بردار حقيقت * غير از سر شوريدهء منصور نكنجد من نيز كفتهام جسم بيچاره منصور مسوز اى نادان * كانكه حق كفته نه اينست كه بر دار بماند و چون با كلمهء آميزد بمعنى دارنده باشد و چوبى كه بدان سقف خانه را پوشانند نيز كفته دارا نام پسر داراب است و بمعنى دارنده و غنى و لقب سلاطين بزرك و در جهانكيرى كفته دارا بمعنى درد ته خم است و اين بيت استاد عنصرى را شاهد آورده ز مى كر نباشد ز دارا كشم * اكر چند سلطان دارا وشم و حال داراى بن داراب و منازعات او با اسكندر در تواريخ مسطور است و در ميان ايشان سه جنك بزرك واقع شده سرانجام دارا مغلوب شده بدست جابو سيار و ماهيار كه دو امير وى بودند كشته شد و ثروت و حشمت او از پادشاهان ايران بيشتر بود و در جام جم و ديكر كتب تواريخ آوردهاند كه با ششصد هزار كس بعزم تسخير يونان و هلاك اسكندر حركت كرده و كفتهاند از غايت ثروت خدمتكاران وى چنين بودهاند كه دويست و هفتاد و هفت نفر طبّاخ و بيست و نه نفر سفرهچى و هشتاد و هفت نفر ساقى و چهل نفر مجمرهدار و عودسوز و شصت و شش نفر خدمه مجلس بزم و خوان او بودند كه انواع رياحين و كلها در ظروف چيده در مجلس طعام و خوان او حاضر مىساختند و بعد از قتل او ايران به تصرف اسكندر درآمد و تا حدود لاهور و پنجاب بكشاد در مراجعت به شهر زور دركذشت و جسد او را باسكندريه نقل كردند و شعرا را در اين باب اشعار بسيار است به اين يك بيت كه از اشعار شاهزاده و الا تبار دولتشاه قاجار است اكتفا نمود كه فرموده يكدو روزى پيش و پس بود ارنه از دور سپهر * بر سكندر نيز بكذشت آنچه بر دارا كذشت داراب پسر اردشير درازدست بوده كه به بهمن يعنى خرد نخستين موسوم و مشهور است و بعد از هماى ملقب بچهر آزاد در سلطنت ايران شكوهى بزرك يافته اغلب پادشاهان اطاعت فرمان او مىكردند الا پادشاه يونان فليب مشهور به فيلقوس كه پدر اسكندر كريك بوده اما عاقبت مطيع و محكوم او كرديد و در كتب باستان كفتهاند او از بسيارى ميل به فرزند نام خويش را بر او نهاد و براى فرق او را داراب كويند يعنى دارنده آب و جاه و شرم و پسر او را دارا خوانند و اعراب از اين دو تن به داراب اكبر و داراب اصغر تعبير مىنمايند و قصه ولادت او و صندوق و كرفتن كازر كه در شاهنامه و بعضى تواريخ آمده افسانه است ويس از او دارا بسلطنت ايران مخصوص شد فردوسى كفته چو دارا از دل سوك داراب داشت * به خورشيد تاج كهى برفراشت دارات بمعنى كرو فرودار و كير است مغرى سمرقندى كفته بدرود كه پيش ملكان در صف محشر * دارات نمودى چو على در صف صفّين داراشكنه سمّى است قتّال و مصنوع از زيبق و سمّ الفار